نفسم 6 ماهه شدی
عشق مامان ،قلب مامان ،نفس مامان ، روح مامان ،جوووون مامان،فرشته صبور و مهربونم، شیرین عسل بابا حمید
زندگیم، باورم نمیشه که 5 ماهه میزبان تو ،فرشته مهربون و آروم و صبور و دوست داشتنی هستیم.
عاشقانه دوستت داریم.
وای نمی دونی چقدر ابراز احساسات مادرانم سخته ، چقدر این کلمات با تمام عظمتشون در برابر این احساسات ناتوانند.
دختر نازم نمی دونی چقدر لحظه به لحظه شیرین تر و دوست داشتنی تر می شی.

عزیزم تو دیشب دلدرد شدیدی داشتی و همش گریه میکردی دوست ندارم گریه هات ببینم. ای
خدا چی میشد وقتی مادری از ته دل دعا میکنه که تمام درد و بلای دخترم رو جون من، برآورده
کنی دیشب درد کشیدنت میدیدم همش از خدا میخواستم که درد تورو من بکشمو تو راحت بخوابی
صبح ساعت 7 بود که بابایی میخاست بره سرکار منم تو اتاق داشتم به تو شیر میدادم بابایی
یادم رفته بود یه دفعه دیدم یه نفر بدون سروصدایی جلومون سبز شد همچین ترسیدم که پریدم
بالا تو هم از صدای من ترسیدی این شد که هم خواب تو پرید هم خواب من دیگه هرکاری کردم
خوابت نبرد
عزیزم این عکسیه که صبح موقع بیخوابیت گرفتم
تو تا 1 بعد از ظهر اگه بیدارت نمیکردیم میخوابیدی



نفسم 6 ماهه شدی 